تبليغاتX
يك فاحشه ... يك پيامبر
يك فاحشه ... يك پيامبر
یک فاحشه ... یک روسپی نیست .... یک فاحشه ... یک پیامبر است ... پیام آور معصومیت بر باد رفته خویشتن
شما را به خداوند فاحشگان میسپارم
 

 

و اینک لحظه خداحافظی است ... لحظه ای که رفتن را باید پیشه کرد تا در نخوت اندیشه گرفتار نیامد ... و چه زیبا بود ساعتهایی که مینوشتم از برای فاحشگان پاک و خداوند مقدسشان. و چه زیباتر بود لحضاتی را که برای خداوند فاحشگان بندگی میکردم و در این عبودیت غرق میشدم .

تو گویی بهشت جنان را به من داده اند و در باغ عدن مست شرابم کرده اند. اما هر چه بود دیگر تمام شد . دیگر نخواهم نوشت و نخواهم گفت. بلکه به گفته های خودم خواهم اندیشید شاید نگاهی در تاریکخانه ذهنم بیابم که مرا به روشنترها رهنمون کند.

میدانی ..؟ زندگی فراز و نشیبش سخت و کوبنده است. هر چند هم که به ساحل مقصود برسی اما تازه میفهمی که زیر پایت به جای شن ... صخره ای از سنگ سخت قرار دارد و آنگاه است که آرزو میکنی ای کاش در میان امواج وحشی اقیانوش غرق شده بودی.

این هم رسالت من بود که به پایانش بردم و در فراسوی اتمامش به نقطه آغازش مینگرم اما راه بازگشتی نیست و تو گویی به همان ساحل سنگی رسیده ام!

خب دیگر ... لحظه سخت خداحافظی فرا رسیده است دوست من. اینبار هم همچون قدیمتر ها تو را به همان خدا میسپارم که میپرستمش. به خدای فاحشگان. و کیست که بشناسد او را؟

بدرود و خدانگهدار تا همیشه های دور

2 نوشته شده در  جمعه 10 تیر1384ساعت 2 بعد از ظهر  توسط مجتبي  | 

آماری از سرزمین مادری
               

                                                  <<به نام خداوند فاحشگان>>

 

 

  • متوسط سن فحشا از 28 سال به زير 20 سال رسيده است.
  • در حال حاضر كف اين سن تا 13 سالگي پايين آمده است.
  • آمار مراكز فحشا در سطح شهر تهران هشت هزار باند معرفی شده است.
  • بین ۳۰۰ تا ۶۰۰ هزار زن خود فروش در جامعه قابل ردیابی هستند.
  • بسياري از دانش آموزان دبيرستاني اين معضل اجتماعي را به طور رسمي مي پذيرند.

 

دیگر حرفی برای گفتن ندارم

این هم لینک مطلب ... این تارنما هیچ مسئولیتی نسبت به محتوای سایتهای دیگر ندارد.

تا نوشته ای دیگر شما را به خداوند فاحشگان میسپارم

2 نوشته شده در  چهارشنبه 11 خرداد1384ساعت 7 بعد از ظهر  توسط مجتبي  | 

خط قرمزی برای شرف انسانها
 

                                              << به نام خداوند فاحشگان >>

گاهی که در فصل زرد و رنگ رنگ پاییز در پس کوچه های خلوت شهر شب را به روز میرساندم ...

و آنگاه که در عین بزرگی با شور و شوقی بچه گانه  برگ ریزان پاییز را تماشا میکردم...

همیشه نزد خودم میگفتم که پاییز چه زیباست ... و رنگ برگها چه زیباتر است ....

اما هیج نمیدانستم که رنگ پاییز رنگ مرگ است .... و نمیدانستم که من دارم به مردن برگها میخندم...

من همچنان که در کوچهای پاییزی میدویدم ... همچنان هم به مرگ طبیعت لبخند میزدم...

گاهی که ما انسانها در جهان پیشرفته امروزی تنفس میکنیم ... میپنداریم که پیشرفت صنعتی ما را به تعالی رسانده است .... در حالی که میدانیم تعالی روح و وجدان و شرف بشری چیزی نیست که بتوان در کارخانه های دودی به دنبال آن گشت.

آیا باور نمیدارید که در دنیای پیشرفته ما وجدان آدمها پسرفت کرده است؟

طیبه انسانی است که این حقیقت را به نیکی درک کرده است. پس شما را دعوت میکنم تا شرح ماجرا را از زبان خودش بشنوید.برای این منظور اینجا را کلیک کنید.

تا نوشته ای دیگر شما را به خداوند فاحشگان میسپارم

2 نوشته شده در  پنجشنبه 29 اردیبهشت1384ساعت 1 بعد از ظهر  توسط مجتبي  | 

مستند فقر و فحشا
 

                                                  <<به نام خداوند فاحشگان>>

امروز میتوانید فیلم مستند "فقر و فحشا" را در این تارنما مشاهده کنید.

"فقر و فحشا" فیلمی تکان دهنده از ابعاد گسترده فقر و فحشا در ایران امروز است. در این فیلم کارگردان با مصاحبه کردن با دختران جوان و زنانی که به خاطر فقر و بیکاری و برای امرار معاش دست به تن فروشی زده اند سعی میکند این معزل اجتماعی را نقد و بررسی کند.

سفرهای دختران ایرانی به کشورهای عربی - تقسیم ناعادلانه ثروت در کشور و کمبود مدیران شایسته در پستهای حکومتی بخشی از مطالبی است که در این فیلم بازگو میشود. این فیلم به کارگردانی "مسعود ده نمیکی" تهیه شده است.

برای مشاهده فیلم از طریق اینترنت میتوانید از یکی از لینکهای زیر استفاده کنید:

۱- مشاهده فیلم با سرعت ۵۶ کیلوبایت بر ثانیه. (برای سرعتهای پایین)

۲- مشاهده فیلم با سرعت ۱۵۰ کیلوبایت بر ثانیه. (برای سرعتهای بالا)

در صورتی که تمایل به دانلود این فیلم را دارید  اینجا را کلیک کنید.

و در صورتی که مایل هستید این فیلم را خریداری نمایید به اینجا مراجعه کنید.

این تارنما هیچ مسئولیتی نسبت به محتوای نوشته های سایتهایی که در بالا لینک شده اند ندارد.

تا نوشته ای دیگر شما را به خداوند فاحشگان میسپارم

2 نوشته شده در  چهارشنبه 14 اردیبهشت1384ساعت 11 قبل از ظهر  توسط مجتبي  | 

آمار و سن فحشا ... و یک دنیا اندوه
 

                                                <<به نام خداوند فاحشگان>>

 

امروز مطالبی را در مورد آمار و سن فحشا پیدا کردم که واقعا آزار دهنده بود ...

نتوانستم بیتفاوت از آن بگذرم...

برای آمار فحشا "اینجا" و برای سن فحشا "اینجا" را کلیک کنید.

همچنین در صورت تمایل به تارنمای دیگر من "سرگذشت پیامبران خاموش" هم نگاهی بیندازید. در مطلب جدیدی که در آن قرار داده ام شما سرگذشت دخترکی معصوم را خواهید خواند که چگونه زندگی او تباه میشود و او ناچار به تن فروشی میشود.

 

در صورتی که شما نیز داستانها و یا سرگذشتهایی اینچنین دارید در صورت تمایل برایم ارسال نمایید تا با ذکر منبع انرا ذکر کنم.

 

 

تا نوشته ای  دیگر شما را به خداوند فاحشگان میسپارم

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 5 اردیبهشت1384ساعت 10 قبل از ظهر  توسط مجتبي  | 

خیابان خوابها ... فقر و فحشا
 

                                           <<به نام خداوند فاحشگان>>

همانطور که میدانید فقر یکی از عوامل اصلی فحشا میباشد و شاید دلایل دیگر کوچک بنماید.

البته در نوشته قصد بررسی مسئله فقر را ندارم . بلکه میخواهم دو کلیپ ساخته شده در مورد فقر را معرفی کنم .

تنها تفاوت این کلیپها با هم محتوای تصویری آنهاست ولی شعر و آهنگ یکی است.

یکی با محتوای مخالفت با جمهوری اسلامی و دیگری با محتوای موافقت با آن ساخته شده.

از آنجا که این تارنما قصد موافقت یا مخالفت با نظام حاکم را ندارد .... لذا هر دو کلیپ را قرار میدهم.

۱- کلیپ خیابان خوابها         

۲- کلیپ فقر و فحشا

 

 

همچنین تارنمای "سرگذشت پیامبران خاموش"

هم به روز شد ... آماده دریافت نظرات شما هستم.

 

 

 

 

 

 

 

تا نوشته ای دیگر شما را به خداوند فاحشگان میسپارم

2 نوشته شده در  سه شنبه 30 فروردین1384ساعت 10 قبل از ظهر  توسط مجتبي  | 

تارنمای جدید

 

                                              <<به نام خداوند فاحشگان>>

 

با سلام به همه افرادی که از این تارنما بازدید میکنند.

از آنجایی که این وبلاگ صرفا مکانی است برای نوشته های کوتاه٬ لذا مکان ديگری لازم است تا مطالبی با حجم بالاتر قابليت نشر شدن داشته باشد.

به همین منظور اقدام به راه اندازی یک تارنمای جدید به نام "سرگذشت پیامبران خاموش" کردم.

در این وبلاگ شما میتوانید سرگذشت فلاکت بار دخترکان معصوم را که از سر اجبار دست به تن فروشی میزنند بخوانید و آنگاه بر اساس وجدان و عقل خود قلم قضاوت را بر صفحه ذهن خویش بکشید.

اما قبل از قرار دادن آدرس این تارنما بیان چند نکته را ضروری میبینم:

همانطور که گفتم این وبلاگ داستان دخترکان فاحشه است. اما همانطور که میدانید اکثر چنین داستانهایی را نمیتوان در جای دیگری به جز سایتها و بلاگهای سکسی دریافت کرد. از طرف دیگر زمانی که یک وبلاگ نویس مطلبی را از جایی نقل میکند بر حسب وجدان اخلاقی موظف به دادن نشانی محلی است که مطلب را از آن اخذ نموده.

قطعا این مسئله برای نویسنه این وبلاگ هم به همین شکل است. بنانبراین من از تمامی بازدیدکنندگان تارنمای جدیدالتاسیس "سرگذشت پیامبران خاموش" دو خواسته دارم و همچنین یک هشدار.

خواسته:

۱- در صورت امکان آدرس سایتهایی را که میشود از آنها داستانهایی اینچنین را استخراج کرد و در عین حال آن سایتها غیر اخلاقی نیستند را در قسمت نظر خواهی اعلام یا به وسیله ایمیل بفرستید تا در اولین فرصت ممناسب در تارنما قرار گیرد ....

۲- همچنین در صورت امکان اگر مقاله یا کتابی در زمینه فحشا یافتید  آدرس آن را ارسال کنید. (این مقاله یا کتاب لازم نیست صرفا داستان باشد ... بلکه میتواند بحثهایی مانند جامعه شناسی فحشا .... آسیب شناسی فحشا ... یا حتی آمار فحشا در کشور باشد.)

هشدار:

تارنمای "سرگذشت پیامبران خاموش" هیچ گونه مسئولیتی را در مورد وضعیت اخلاقی مخاطب پس از خواندن داستان فاحشگان عهده دار نمیباشد و هر شخصی خود مسئول کرده خویش است.

در صورت تمایل برای دیدن تارنمای "سرگذشت پیامبران خاموش" در اینجا کلیک کنید.

تا نوشته ای دیگر شما را به خداوند فاحشگان میسپارم

 

2 نوشته شده در  جمعه 26 فروردین1384ساعت 11 قبل از ظهر  توسط مجتبي  | 

تو چه مهربان بودی قاتل عنکبوتی!

 

                                                   <<به نام خداوند فاحشگان>>


پدر بوئیدش
برادر بوئیدش
عمو بوئیدش
دائی بوئیدش
پسر همسایه و قصاب و قاضی دادگاه هم.

حالا، بوی تنش تمامی شهر را پر کرده ست:
خانه ها، دکانها، مسجدها، قبرستانها، و اداره های پلیس.

خانم ها و آقایان
دماغهایتان را لطفاً محکم تر ببندید
این جسد فاحشه ایست که دیشب گوشه ی همین خیابان سرد
بی صدا خفه شد.

من در ابتدا این شعر را از تارنمای برات شعر میگم نوشته شده توسط مهرنوش  پیدا کردم. اما سپس متوجه شدم که این شعر سروده خانوم لیلا فرجامی میباشد. برای خواندن اصل شعر میتوانید به این آدرس مراجعه کنید. همچنین علاقه مندان  میتوانند برای خواندن شعرهای بیشتر از این سایت دیدن نمایند.

با عرض پوزش فراوان از خانوم لیلا فرجامی به خاطر اشتباهی که پیش آمد.

تا نوشته ای دیگر شما را به خداوند فاحشگان میسپارم

2 نوشته شده در  سه شنبه 23 فروردین1384ساعت 7 قبل از ظهر  توسط مجتبي  | 

یک پیامبر و کتابی در دل ...
 

                                                          << به نام ....

 

دختری .... دخترکی ... معصوم ... بیگناه ... آواره ...

نالان از دست روزگار .... زخمی از دست فرزندان روزگار ....

پایی پیاده .... چراغی در دست ... جاده ای پر از خس و خار ...

چشمانی گریان ... تنی زخمی ... دلی افسرده ...

و همچنان میرود ... میرود ... میرود...

به سوی سرنوشت ... سرنوشت موهوم ... در جاده های بی انتها ... بر بالین طوفان ... او همچنان میرود

به کدامین سو ؟ ... به کدامین جهت ؟ ...

قبله اش هر نقطه روشن .... زمین نقطه ای در عمق تاریکی ....

او ... میرود  .... در زمین ... به دنبال روشنی ...

رهگذری ... میگذرد از کنارش ... میبیند دخترک را ...

میخندد در دل ... میخندد ... میخندد ....

ودختر همچنان ... میگرید ...میگرید ... میگرید ....

و آن دخترک ناشناس است ... نمیشناسد هیچکس قلب او را ...

آخر ... پیامبران همیشه ناشناسند ... و قلبهایشان همیشه خاموش ....

نمیشناسند او را ... مگر در دورادور مرگ سیاهش ....

آنها نمیدانند ... که او یک پیامبر است ...

و او کتابی دارد ...

مقدس تر از مقدس ... پاکتر از پاک ...

آن کتاب ... قلب اوست ...

واژه هایش ... خاطرات خوکان ...

نشانه هایش ... درندگی گرگان ....

و این کتاب ... و این کتاب ... به یکباره باز میشود ...

در سطر اول آن ... با غمی سرشار ... دلی پر خون ... چشمانی گریان ... نوشته شده :

                                                 << به نام خداوند فاحشگان>>

                                                                         

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 22 فروردین1384ساعت 9 قبل از ظهر  توسط مجتبي  | 

معصومیت بر باد رفته (قسمت آخر)
 

                                             <<به نام خداوند فاحشگان>>

 

فاحشه آن نیست که تن خود بر شهوت میفروشد .... فاحشه آن است که تن خود برای نجات جان اطرافیانش میفروشد.  نه ... نه ... آن دخترک را فاحشه خطاب نکنید.

او بد کاره نیست .... او حق زندگانی دارد.... او نجس نیست ... او غمی در سینه دارد.

اگر آن دخترک چون باد بهاری رها بود و آزاد ... هیچگاه جسمش را در تابوت خانه هایه غمار و شهوت نمیافتی ... اما او اسیر است ... چون یک قناری در قفسی ... قفسی ساخته شده از پولادهایه خونین ... خونهایی ریخته شده از آسمان ... آسمانی گریان بر زمین ... و آن قناری میخواهد ... ولی نمیتواند ... میخواهد که بسراید ... اما خونها مجالش را از او میگیرند.

آری ... اگر ابوالجهل زور و اجبار بر بالینش نخوابیده بود .. آن دخترک هیچگاه ...هیچگاه ... و هیچگاه تن خود نمیفروخت به بهایی اندک....

این فحشا یک "روسپیگری" نیست....این فحشا یک "فحشای پاک" است ... یک "فحشای مقدس" .... فحشایی که برای بقای نفس است ... نه برای شهوت نفس ...

یک فاحشه ... یک نماد است ... نماد زجه هایه  پنهانی یک مادر در افقهای تاریک ... نماد ظلم رفته بر ابوالبشر در تاریخ اسف بار بشریت ..... نماد انسانی در چهارچوب نخواستن...

فاحشه ... یعنی هستی در نیستی ... یعنی سیاه اما نورانی .... آری او اینگونه است.

و کلام اخر اینکه یک فاحشه ... یک روسپی نیست .

این را به یاد داشته باشید.

تا نوشته ای دیگر شما را به خداوند فاحشگان میسپارم

2 نوشته شده در  یکشنبه 21 فروردین1384ساعت 3 بعد از ظهر  توسط مجتبي  | 

معصومیت بر باد رفته (قسمت دوم)
 

                                                    <<به نام خداوند فاحشگان>>

چه اندازه تاسف بار است که دخترکی معصوم با دلی شکسته از جامعه... برای امرار معاش خود و خانواده اش به دامان همان جامعه پناه میبرد و جسم خود را به همانهایی میسپارد که او را به این فلاکت نشانده اند .  

این دخترک معصوم را همه ظالم میدانند ... به او میگویند: "تو فاحشه ای" ... "تو بد کاره ای" ... " تو نجسی"... "تو مستحق مرگی" ... "تو در آتش جهنم خواهی سوخت" ....

و آنهایی که این خزعبلات را میبافند نمیدانند که اگر خود در گیر و دار این بدبختی بودند هر آینه خود را بیشتر میفروختند.

گرچه نگاه کردن به آتش آسان است ... اما تنها در میان آتش بودن است که میتواند خشونت شعله ها را به انسان بفهماند...

(این نوشته ادامه دارد...)

 

 

2 نوشته شده در  شنبه 20 فروردین1384ساعت 10 قبل از ظهر  توسط مجتبي  | 

معصومیت بر باد رفته (قسمت اول)
                                              

                                             <<به نام خداوند فاحشگان>>

 

زمانی که خون انسانی به ناحق ریخته شود و یا حق انسانی تضعیف شود  تو آنرا ظلم مینامی....

در اینجا هست که پارادکسی بوجود میاید ... یک رویه سکه ظالم ... رویه دیگرش مظلوم....

ظالم آنکه ستم کرده ...  و  مظلوم آنکه ستم دیده

خیلی وقتها ظالم و مظلوم همچون خورشید تابان بر صفحه روزگار میتابند و هر چشم نابینایی هم توانایی رؤیت آنها را دارد ... اما گاهی اوقات میشود که ابرهای سیاه پرده بر رخسار حقیقت میکشند و نور را همچون ظلمتی وارونه نشان میدهند ... ظالم را ستمدیده و مظلوم را ستمگر مینمایانند.

آیا مظلومیتی بالاتر از این هست که به آدمی ستمی رود و همنوعانش او را ظالم خطاب کنند؟

مطمئنا اگر غایت و کمالی برای مظلومیت باشد ... این همان سرحد و نهایت است.

(این نوشته ادامه دارد....)

 

2 نوشته شده در  جمعه 19 فروردین1384ساعت 8 قبل از ظهر  توسط مجتبي  | 

حرف دلم
                                                    <<به نام خداوند فاحشگان>>

با سلام و درود به همه افرادی که از این وبلاگ دیدن میکنند.

امیدوارم این وبلاگ بتواند وظیفه اصلی خود را که چیزی جز بیان معصومیت و ظلم رفته بر فاحشگان نیست را به خوبی انجام دهد و صدای خفته این پیامبران خاموش را اندکی به گوش ناشنوای جامعه برساند.

معمولا هر کسی در زندگی خود هدفی را دنبال میکند. شخصی آن را صرف آموختن علم و دانش ... دیگری در راستای اهداف مالی ... آنیکی در خدمت مراسم ومسائل مذهبی ... و بالاخره هر انسانی زندگی خود را وقف و صرف ایده مورد نظرش میکند.

من هم در زندگی خود هدفی دارم و با تمام توان میکوشم تا به آن هدف و غایت برسم و دست یابم ..... اما هدف من اندکی با بقیه اهداف متفاوت است . به گونه ای است که با عرف جامعه ایرانی و یا حتی جهانی سازگاری ندارد. چرا که من قصد دارم زندگانی خودم را در خدمت انسانهایی بگذارم که اصولا در جامعه آنها را حیوان خطاب میکنند. من دوست دارم زندگیم را به پای فاحشگان بگذارم.

من این وبلاگ را با نه با نام "الله" ... نه با نام "یهوه" ... و نه با نام " پدر آسمانی" ... بلکه به نام "خداوند فاحشگان" آغاز میکنم ... و اگر روزی قصد ترک این نوشت گاه را داشته باشم نیز با همین اسم سرود خداحافظی را سر خواهم داد.

چیزی بیشتر از این را برایه اولین نوشته خود ضروری نمیبینم.... امیدوارم این نوشته ها موثر افتد

تا نوشته ای دیگر شما را به خداوند فاحشگان میسپارم

2 نوشته شده در  پنجشنبه 18 فروردین1384ساعت 9 قبل از ظهر  توسط مجتبي  |